|
|
|
|
|
بانوی مهربان ونجیب حرم سلام بانوی آشنا و غریب حرم سلام از برکت حضور تواین شهر پا گرفت گل کرد از نگاه تو بوی خدا گرفت گلدسته های صحن تو شد همجوار ما دیوار صحن آینه گونت قرار ما روحت بلند بود و نبود آشنای خاک معصوم مثل نام خودت بی گناه و پاک دلتنگ لحظه های قشنگ زیارتم من بی قرار صحن تو و این عمارتم روحم کبوترانه به سوی تو می پرد بر لب همیشه نام عزیز تو می برد دستم غبار راه تو را بر سرم کشید خود را به چار سوی ضریح حرم کشید در صحن بیت اول تو انعکاس یافت گویا که ذهن با تو در آن دم تماس یافت ناگاه سیل واژه به دفتر روانه شد شاعر اسیر ثانیه ای عارفانه شد گاهی ولی نگاه تو از یاد می برم این صحن و سرپناه تو از یاد می برم گاهی اگر بدم تو مرا روبراه کن من را به آبروی خودت سربراه کن زهره حق شناس
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:23 توسط زهره حق شناس
|
|
||
|
|
|
|
|
باران ببار باز دل من کویری است باران ببا ر نوبت درمان پذیری است باران ببار و قلب غزل را تکان بده بی تو جوانه های غزل رنگ پیری است زیبای باطراوت من بیشتر ببار روحم میان شعله ی حسرت اسیری است وقتی تو نیستی دل من فکر می کند این خاک مرده پرعطش و گرمسیری است با ران ببار با تو غزلهای ناب من در حس و حال آمدن و شکل گیری است زهره حق شناس
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:7 توسط زهره حق شناس
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمم تمام ثانیه ها را شمرده است افسوس باز راه به جایی نبرده است آن قدر انتظار برایت کشیده که خود را در انتظار تواز یاد برده است دست نیاز خسته من پینه بسته است قاب نگاه منتظرم خاک خورده است برگرد تک سوار مسیحا نفس بیا قلبم در انتظار تو صدبار مرده است آن قدر جمعه های تو را کرده ام مرور آن قدر که تمام وجودم فسرده است چشمم دوباره منتظرت مانده تا ابد بر لحظه های آمدنت دل سپرده است زهره حق شناس
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:45 توسط زهره حق شناس
|
|
||