تبليغاتX
تبلور رویا - دیگر دلش برای سرودن نمی تپید

 

غرق سکوت بود و هوای بیان نداشت

 

کاری به کار همهمه ی دیگران نداشت

 

در ایستگاه خلوت روحش نشسته بود

 

دیگر برای درد کشیدن توان نداشت

 

آن قدر خسته بود که خود را نمی شناخت

 

انگار مرده بود و انگار جان نداشت

 

دلواپس رسیدن فردای غصه بود

 

لبریز حرف بود و لیکن زبان نداشت

 

روزی بهای درد به تقدیر داده بود

 

لبخندهای بی جهت و رایگان نداشت

 

دیگر دلش برای سرودن نمی تپید

 

دیگر کتاب قصه ی او قهرمان نداشت

 

زهره حق شناس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 15:0  توسط زهره حق شناس  |