|
|
|
|
|
غرق سکوت بود و هوای بیان نداشت کاری به کار همهمه ی دیگران نداشت در ایستگاه خلوت روحش نشسته بود دیگر برای درد کشیدن توان نداشت آن قدر خسته بود که خود را نمی شناخت انگار مرده بود و انگار جان نداشت دلواپس رسیدن فردای غصه بود لبریز حرف بود و لیکن زبان نداشت روزی بهای درد به تقدیر داده بود لبخندهای بی جهت و رایگان نداشت دیگر دلش برای سرودن نمی تپید دیگر کتاب قصه ی او قهرمان نداشت زهره حق شناس
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 15:0 توسط زهره حق شناس
|
|
||